کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

السلام علیک یا ابا عبدالله

سلام  دختر گلم امسال خیلی بیشتر از سالهای پیش محرم رو حس میکردی.......... هروقت میرفتم هیئت میگفتی مامان داریم میریم کربلا .......امیدوارم قسمتمون بشه که بریم.... روز عاشورا هم با مامان عاطفت بودی الهی فدات بشم که اونقدر ماهی که اصلا اذیتم نکردی... بابا جون هم توی هیئت سنج میزد...... اینم عکسای نازت امیدوارم به حق سه ساله ی امام حسین دامن همه اونایی که بچه ندارند سبز بشه دوستت دارم نفس مامان ...
12 آذر 1391

کیانا و یه لحظه ناراحتی.......

سلام سلام یکی یدونه ی من قربون اون طرز نگاه کردنت وقتی داری باهام قهر میکنی....... یه روز که از حمام اومده بودی و خیلی هم خسته شده بودی اومدی پیشم منم داشتم آرایش میکردم.... بره ی نازتو آوردی گفتی مامان میخوام بخوابونمش منم گفتم باشه بالشت آوردی منم بهت پتو دادم تا بخوابونیش ولی تو این شکلی شدی....   منم نمیدونستم چته؟؟؟؟؟؟؟ گفتم کیانا تو دوباره......بیشتر اخم کردی گفتم گل من چی میگی؟با اون زبون شیرینت گفتی که این بزرگه نمیتونم لالاش بدم........ الهی فدات بشم مامانت مگه مرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بلند شدم یه بالشت کوچیکتر آوردم و تو ......... بازم تو........     و بازم عشق خوشحال مامان   &n...
12 آذر 1391

خدایا به خاطر تموم موهبتها ازت ممنونم.صد هزار مرتبه شکر

سلام قند عسل مامان خیلی وقته دوباره تنبل شدم و فرصت نکردم بیام مامان تنبلت رو ببخش......... 23 آبان بابا جون احمد دیسک گردنشون رو عمل کردن خیلی خیلی عمل پر ریسکی بود و ما خیلی اذیت شدیم به خاطر باتری قلبشون نباید زیاد بیهوش می موندن.... پشت در اتاق عمل با اون حالت موندن خیلی خیلی سخته خدا برای هیچ کس پیش نیاره ولی خدا رو شکر به خیر گذشت و عملشون موفقیت آمیز بود........ جگر گوشه ی من خیلی بهم سخت گذشت خیلی..... اینم یکی دیگه از آزمایشهای الهی بود ممنون خدا جونم ...
12 آذر 1391
1